Monday, January 18, 2010

زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت!!!

هواللطيف

چندي است علاق مند شده ام به مطالعه "اديان " ديگر ولو " بشري" و "غير الهي" . ميخواهم بدانم براستي شش ميليارد انساني که بر روي اين کره خاکي زيست ميکنند و هر يک بر "نهجي" و " ايماني" و" ديني" و "مرامي" اند آيا چون "مسلمان" و بالاخص "شيعه " نيستند، در مسير" ضلالت" اند و مستحق "هدايت"؟ آيا "شاهد" حقيقت را فقط و فقط ما در آغوش گرفته ايم و ديگران هيچ حظ و بهره اي از آن نبرده اند و به "جهنم" خواهند رفت؟ آنوقت صفت "هادي " بودن خدا چه ميشود؟ آنوقت اگر اين کارخانه (دنيا) ، خروجي هايش عمدتا (يعني بجز شيعيان که شايد جمعيت آنان در دنيا با همه فرق و نحل بالغ بر 300 ميليون نفر باشند) ، "ضايعات" باشد ، ميتوان "مدير" اين کارخانه را مدير موفقي دانست؟آخر اين چگونه مديريتي است که پنج ميليارد و هفتصد ميليون نفر آن آلوده " گناه " و " معصيت " اند و"ضالين"؟ و مابقي که" ما" باشيم با "بهانه "اي به "بهشت" ميرويم و"هدايت شده" ؟ در آن صورت " فمن يعمل مثقال ذره" چيست؟ اصلا اگر جماعتي از موهبت حضور انبياء محروم شده باشد و هيچ پيامبري را درک نکرده باشد تکليفش چيست؟ في المثل بخشهاي بزرگي از مردم جهان مانند ساکنين کشورهاي اسکانديناوي و آمريکاي لاتين و شرق آسيا ( چين به تنهايي يک سوم جمعيت دنيا را در خود جاي داده است) چه خاکي بايد بر سر خود بريزند که از نعمت حضور مستقيم پيامبران اولوالعزم و صاحب "کتاب" و مبشر روز معاد و محاسبه و ميزان ،محروم بوده اند.؟ ممکن است گفته شود که خوب آنها بايد جستجو کنند و تحقيق کنند و بهترين دين را(که البته دين اسلام و مذهب تشيع است ) را بيابند و انتخابش کنند. لابد مثل ما؟ که "اعتقادات" و "مذهب" و "دين" امان در نتيجه سالها رياضت و ممارست و تحقيق و تتبع در متون مختلف بوده است !!؟ براستي اگر ما در خاورميانه و در کشور ايران و با پدر و مادري شيعه مذهب ، متولد نميشديم آيا هم اکنون جزئي از ميليونها "کافر" و "مشرک" و "بي دين" و "گناهکار" ساکن کره خاکي نبوديم؟
باور شخصي من اين است که چه بسيار آدمياني که "دين " ندارند ولي " آزاده" اند و اي بسا "شريعتمداراني" که "دين " دارند و بي بهره از حظ "انسانيت" و "آزادگي". وبه قول مولانا:

زآنکه با قرآن بسي "گمره" شدند
زين "رسن" قومي درون چه شدند
مر رسن را نيست جرمي اي عنود
چون تو را "سوداي سربالا" نبود

واقعا جالب است که تعداد کساني که در دنيا "گاو" را موجودي مقدس و محترم مي شمارند و آن را حيواني "مفيد" مي دانند ، ويا پيروان " کنفوسيوس" و " لائو تزو" که راهبران فکري و ديني عامي و بيسوادي بوده اند از تعداد "مسلمانان" جهان بيشترند.
اين مطالب البته قابل بحث و نقد است و جاي دارد که بيشتر به آن بپردازم اما طبيعتا در حوصله مخاطب و فضاي وبلاگ نمي گنجد و البته ادامه آن ممکن است براي برخي " شبهه " ناک باشد و ذهنشان را "مشوش " کند و "لبريز" شوند و آنوقت بنده حقير "محارب" و "مفسد في الارض" ناميده شوم .پس سخن کوتاه ميکنم و در انتها قطعه اي از کتاب "تائو ت چينگ" اثر " لائو تزو" که يک متن کهنه چيني و قدمتي 2000 ساله (يعني قبل از ظهور اسلام) دارد را تقديم ميکنم:

براي ساختن چرخ ،محورها را به هم وصل مي کنيم
ولي اين "فضاي تهي ميان چرخ " است که باعث چرخش آن مي شود.
از گل ،کوزه اي مي سازيم ،
اين "خالي درون کوزه "است که آب را در خود جاي مي دهد.
از چوب خانه اي بنا مي کنيم ،
{اما} اين "فضاي خالي درون خانه" است که براي زندگي سودمند است.
مشغول "هستي " ايم
در حالي که اين "نيستي " است که به کار مي آيد.


Thursday, December 31, 2009

به یاد شهیدان "سبز"

نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!

نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت

احمد شاملو
...

Saturday, December 5, 2009

خود آي {خداي} نامه



من عرف نفسه فقد عرف ربه

هر که "خويش" را شناخت ،خويش "خويش" را خواهد شناخت
تکه اي از خود را به آدميان دميد و از آن چيز که بسيار دوست ميداشت {جان}، "بخشيد" بي هيچ منت و رشوتي. که لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون-هرگز به پاکي و نيکي نميرسيد مگر آنکه از چيزي که بيشتر دوستش ميداريد "ببخشيد".
"هيچ" براي خودش نماند حتي "نياز" و "غني" شد .
آدميان و حيوان و کائنات و هستي ، "حامل" خدايند .همه جا "هست" اما "جا" ندارد. در "همه" هست و "هستي" همه است. نزديکترين است به ما حتي از رگ گردن اما "ديده" نميشود از شدت "هيبتش". آنوقت ما براي ديدنش از او "فاصله" مي گيريم که ببينيمش.چشم به آسمان دوخته ايم و دستانمان را برا فراشته ايم و در تمناي اوييم
بيدلي در همه احوال خدا با او بود او نميديدش و از دور خدايا ميکرد
هر بار که او را ميخوانيم ،"خود" را خوانده ايم در حقيقت ، خود "خود" را ، اما و هزار اما که چون "با خوديم"

"پشه" شکار ميکنيم . شرط خواستنش "بي خودي" است
آن نفسي که "با خودي" پشه شکار آيدت وآن نفسي که "بي خودي" فيل شکار آيدت

کيلومترها "راه طي شده" را طي مي کنيم که "طواف" کنيم خانه اي سنگي را که در آن، خدا را" محبوس"
کرده اند. گرداگرد آن " خانه" قامت مي بنديم و به " خاک" سر بر مي نهيم که "سجده" کرده باشيم و "بنده" شده باشيم خداي آن خانه را. صحنه شگفتي خواهد شد اگر آن "خانه" در ميان نباشد، سجده "انسان بر انسان". هر روز 17 بار انسان بر انسان به" خاک" ميافتد وتکه هاي خدا برابر هم مي نشينند .

گويند "بايزيد بسطامي" ،کسي را ديد که به سرعت به سمت خانه خدا روان است.وي را خطاب نمود که : "به کجا چنين شتابان". رهگذر گفت : موسم حج است و به طواف کعبه مي روم. بايزيد گفت: در هميان خود چند دينار داري؟ رهگذر اشاره به ديناري نمود.بايزيد گفت: آن دينار خود را به من بده و 7 بار گرد من بچرخ ، آنگاه حاجي ميشوي. در آن خانه که خدا نمي گنجد ولي در اين خانه{ اشاره به قلبش} ، خدا هست.
خانه دل را به اهريمنان راهزن "به قيمتي ارزان" فروخته ايم و براي خدا در بيرون از خود خانه اي ساخته ايم. ميزبان خداهاي رنگارنگ خود ساخته ايم و الله را در خانه سنگي به زنجير بسته ايم.

از" خود آي" غافليم و دم از" خدا" ميزنيم . با خداييم و در جستجويش سرگردان _ هو معکم اينما کنتم-
در خداييم و نفس مي کشيمش هر دم ، اما ضجه ميزنيم دوريش را.-نحن اقرب اليه من حبل الوريد-

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید،
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه ی دیوار به دیوار،
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی​صورت معشوق ببینید،
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید،
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتید،
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدید،
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

Sunday, November 22, 2009

پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات مي رسد


۱
پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می‌رسد
آب سیاه درمرو کآب حیات می‌رسد
نوبت عشق مشتری بر سر چرخ می‌زند
بهر روان عاشقان صد صلوات می‌رسد
جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شو
زانکه ز شه فقیر را عشر و زکات می‌رسد
رحمت اوست کآب و گل طالب دل همی‌شود
جذبه اوست کز بشر صوم و صلات می‌رسد
در ظلمات ابتلا، صبر کن و مکن ابا
کآب حیات خضر را در ظلمات می‌رسد

۲

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید
تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می‌آید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می‌آید

برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد
نخواهم صبر گر چه او گهی هم کار می‌آید
روید ای جمله صورت‌ها که صورت‌های نو آمد
علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می‌آید
در و دیوار این سینه همی‌درد ز انبوهی
که اندر در نمی‌گنجد پس از دیوار می‌آید



مولانا جلال الدين بلخي-ديوان شمس

Sunday, November 15, 2009

جوانمرد نام دیگر تو


قطعاتی از کتاب "جوانمرد نام دیگر تو" اثر خانم عرفان نظرآهاری

روایت سوم

اگر خاری به پای کسی رود-کسی که در آنسوی دنیا زندگی میکند-آن خار به پای جوانمرد فرو رفته است.جوانمرد است که درد میکشد.اگر سنگی سری را بشکند،اگر خونی در جایی جاری شود،این جوانمرد است که زخمی میشود،این خون جوانمرد است که جاری میشود. اگر اندوهی در دلی بنشیند،اگر دلی بگیردو بشکند،آن اندوه ازآن جوانمرد میشود وآن دل جوانمرد است که می گیرد و می شکند.
جوانمرد گفت خدایا چرا این همه با خبرم میکنی از هر خار جهان واز هر خون جهان و از هر اندوهش ؟ چرا جهان به این بزرگی را در تن کوچک من جا داده ای ؟
خدا گفت جهان رادر تو جا داده ام،زیرا جوانمرد نخواهی شد مگر آنکه جهانمرد باشی

روایت پنجم

روزی مردی ،پرسید نشان جوانمردی چیست؟جوانمردا ، بگو تا ما هم مردی مان را جوانمردی کنیم
جوانمرد گفت کمترین نشان آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند ویکی با تو ، تو آن یکی خودت را هم برداری و روی هزارتای برادرت بگذاری
مرد گفت وای برما که از مردی تا جوانمردی ، هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم

روایت هجدهم

دروازه غیب اندکی باز مانده بود. جوانمردکنار در ایستاده بود.پنهانی داخل را نگاه میکرد و می دید که خداوند چگونه همه رامی بخشد وچگونه از همه میگذرد.
جوانمرد لبخند می زد
خدا گفت پس دیدی که ما همه را می بخشیم و از همه می گذریم، اما نمی بخشیم و به آسانی نمی گذریم از آن که ادعای دوستی ما را دارد
جوانمرد گفت اما ما در این دوستی پای می فشاریم،حتی اگر از گناه همه بگذری و تنها از گناه دوست نگذری
همه ی دار وندار ما در هستی همین است و از این دوستی دست بر نخواهم داشت
و این بار خدا بود که لبخند می زد،لبخندی به فراخی غیب وبه رازناکی شهود

روایت بیست ویکم

به جوانمرد گفتند از این دنیا چه با خود ببریم که آنجا نباشدوچه به خداوند پیشکش کنیم که نداشته باشد؟
جوانمرد گفت هیچ چیزی نیست که آنجا نباشد و اینجا باشد و هیچ چیزی نیست که بتوان به خدا هدیه کرد
اما از اینجا با خود نیستی ببرید و به خدا نیاز پیشکش کنید تا خدا به شما بی نیازی ببخشد و هستی هدیه تان دهد

روایت سی و سوم

آن پیرمرد همیشه خاموش بود و هرگز سخن نمی گفت، اما آن روز سخن گفت. ان روز که جوانمردان از او درباره خدا پرسیدند،درباره آنکه چگونه میتوان خدا را به دست آورد
پیرمرد گفت خدا هر روز چیزی به شما می دهد ، تا شما را از سر خویش باز کند، تا خود را به شما ندهد
اما شما به هیچ به هیچ ،به هیچ چیز مشغول نشوید
بروید و با خدا مصر باشید تا شما را به چیزی از سر خود باز نکند از او تنه خودش را بخواهید وتنها با خودش خرسند شوید
پیرمرد این را گفت و خاموش شد و جوانمردان رفتند

شعر**

در خیالم سحری خانه حافظ رفتم
در زدم بر در آن خانه دوست
حافظ آشفته برون آمد و من ، گفتم ای پادشه ملک سخن ، ای غزل در غزلت سحر کلام ، ای وجودت همه از گوهر عشق
من به دنبال خدا میگردم
آخر از پای فتادم حافظ ، خانه یار دلآرام کجاست؟
من همه گرم سخن بودم و لیک حافظ آن لحظه خموش ،قد و بالای مرا خیره تماشا میکرد
عاقبت زمزمه ای کرد و چنین گفت و برفت

بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد

Saturday, November 14, 2009

من تومار خودم را دوست دارم


نامه بالا دستنوشته يک کودک 10 ساله مبتلا به تومور مغزيست .با توجه اينکه ممکن است برخي نتوانند متن را بخوانند من آن را بازنويسي ميکنم
من علي ترابي هستم 10 ساله وقتي 4 ساله بودم تومور مغزي گرفتم.من هم مثل همه بچه هاي مريض مامانم رو خيلي اذيت کردم.دارو نميخوردم و همش بهونه ميگرفتم
يه روز خيلي گريه کردم اما تصميمم رو گرفتم بايد با بيماريم دوست ميشدم فهميدم اگر باهاش مهربون باشم اونم کمتر اذيتم ميکنه.يه دوست نزديک و هميشگي با هم منچ بازي ميکرديم يه مهره مال من بود يه مهره مال تومور..هميشه مهره من مهره تومور رو شکست ميداد.مامانم ميگفت خدا براي بچه هاي مريض يه فرشته ميفرسته که همون مريضي اوناست اين فرشته هميشه همراه اوناست.اگه خيلي اذيت کني فرشته هم ناراحت ميشه من از همون موقع با مريضيم دوست شدم هرروز براش جوک تعريف ميکردم باهاش حرف ميزدم درد دل ميکردم
وقتي رفتم مدرسه ازش تو درسام کمک ميگرفتم مثلا اگر ديکته ام رو کم ميگرفتم بهش ميگفتم پس چرا به من کمک نکردي پس اون بالا براي چي نشستي؟ خلاصه هر روز با هم کلي حرف ميزديموقتي سرم درد ميکرد يا حالم بد ميشدفکر ميکردم که اونم مريضه سعي ميکردم به زورهم که شده آروم باشم مسکن بخورم واذيت نکنم.
مامانم ميگه بعضي وقتا فرشته ها بچه ها رو پيش خدا ميبرند تا پيش خدا بزرگ بشن ولي ميتونن از اون بالا ماماناشونو ببينن. من با بيماريم خيلي دوستم براي ما اتفاقاي خوب و بد زيادي افتاده من ديگه کمتر اذيت شدم
هميشه هم بيماري بد نيست من اينجا دوستاي خوب و مهربوني پيدا کردم خيلي چيزا ديدم.بچه ها با بيماريتون بد رفتاري نکنين اونا هميشه با شما هستن و دوست دارن هميشه شما رو شاد ببينن
من همه رو دوست دارم،تومورمو،خدارو، مامانمو
فکر کنم تنها کاري که از دستم بر مياد دعا براي سلامتي علي و بچه هاي ديگه مثل علي است

Wednesday, November 11, 2009

دروغ های مادرم

داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند. امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟" و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.


قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می
رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.

شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح." لبخندی زد و گفت:

"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.


به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می
رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

"پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه
زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.


درس من تمام شد و از مدرسه فارغ
التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.


درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می
‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیاش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

Followers

Search This Blog